vps

صفحه 1 از 9 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 از مجموع 134

موضوع: داستانهای جالب

  1. #1
    کاربر برنزی Rapbaz آواتار ها
    تاریخ عضویت
    December 11th, 2006
    محل سکونت
    قم Q0M
    ارسال ها
    978
    Thanked: 568
    قدرت اعتبار
    12

    Lightbulb داستانهای بسیار جالب و آموزنده

    سلام
    دوستان قصد دارم از این به بعد یک سری داستان خیلی جالب را که نکات جالب و اموزنده ای در انها هم وجود دارد اینجا برای شما بنویسم
    خواندن این داستانها را به شما توصیه میکنم
    خالی از لطف نیست
    ----------------------------
    اگر شما هم داستانهای جالب داشتین می توانید در همین تاپیک بگذارید
    ویرایش توسط Rapbaz : Monday 11 June 2007 در ساعت 09:16 PM
    /// \\\
    ( @ @ )
    ....o00o. (_) .o00o....

    ای نفس!پدرت آدم-که بر او باد سلام-ازفراق
    بهشت, چهل روز و شب گریست.آیا تو تاکنون,
    از دوری بهشت آفرین, چهل شب گریسته ای؟!


  2. #2
    کاربر برنزی Rapbaz آواتار ها
    تاریخ عضویت
    December 11th, 2006
    محل سکونت
    قم Q0M
    ارسال ها
    978
    Thanked: 568
    قدرت اعتبار
    12

    پیش فرض

    يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
    روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
    بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.

    روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد.
    پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند.
    يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»
    /// \\\
    ( @ @ )
    ....o00o. (_) .o00o....

    ای نفس!پدرت آدم-که بر او باد سلام-ازفراق
    بهشت, چهل روز و شب گریست.آیا تو تاکنون,
    از دوری بهشت آفرین, چهل شب گریسته ای؟!


  3. #3
    کاربر برنزی Rapbaz آواتار ها
    تاریخ عضویت
    December 11th, 2006
    محل سکونت
    قم Q0M
    ارسال ها
    978
    Thanked: 568
    قدرت اعتبار
    12

    پیش فرض

    در خواب ديدم كه با خدا مصاحبه مي كردم...
    • خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
    • پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
    • خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
    « زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
    • من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
    خدا جواب داد....
    « اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
    اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند
    اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
    اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
    دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
    سپس من سؤال كردم:
    «به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
    • خدا پاسخ داد:
    « اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
    « اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند
    «اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
    « اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
    « ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
    « اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
    « اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
    « اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
    • باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
    « از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
    • و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
    • خدا لبخندي زد و گفت...
    «فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
    « هميشه
    /// \\\
    ( @ @ )
    ....o00o. (_) .o00o....

    ای نفس!پدرت آدم-که بر او باد سلام-ازفراق
    بهشت, چهل روز و شب گریست.آیا تو تاکنون,
    از دوری بهشت آفرین, چهل شب گریسته ای؟!


  4. #4
    کاربر برنزی Rapbaz آواتار ها
    تاریخ عضویت
    December 11th, 2006
    محل سکونت
    قم Q0M
    ارسال ها
    978
    Thanked: 568
    قدرت اعتبار
    12

    پیش فرض

    نيکي و بدي...
    لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير مي کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
    روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود.
    کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي, گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداري کرد.
    وقتي کارش تمام شد گدا, که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد, و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم, هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!."
    "مي توان گفت: نيکي و بدي دورروي يك سكه هستند ؛ همه چيز به اين بسته است
    /// \\\
    ( @ @ )
    ....o00o. (_) .o00o....

    ای نفس!پدرت آدم-که بر او باد سلام-ازفراق
    بهشت, چهل روز و شب گریست.آیا تو تاکنون,
    از دوری بهشت آفرین, چهل شب گریسته ای؟!


  5. #5
    کاربر برنزی Rapbaz آواتار ها
    تاریخ عضویت
    December 11th, 2006
    محل سکونت
    قم Q0M
    ارسال ها
    978
    Thanked: 568
    قدرت اعتبار
    12

    پیش فرض

    داستاني زيبا از پائلوکوييلو


    يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است.آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
    در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.
    استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
    دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
    در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود.
    مرد وارد شد و آنجا ماند.
    چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
    اين چه كاريست كه شما كرده ايد؟
    پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟
    ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
    از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان ميرسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
    وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
    « با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند »
    /// \\\
    ( @ @ )
    ....o00o. (_) .o00o....

    ای نفس!پدرت آدم-که بر او باد سلام-ازفراق
    بهشت, چهل روز و شب گریست.آیا تو تاکنون,
    از دوری بهشت آفرین, چهل شب گریسته ای؟!


  6. #6
    کاربر برنزی Rapbaz آواتار ها
    تاریخ عضویت
    December 11th, 2006
    محل سکونت
    قم Q0M
    ارسال ها
    978
    Thanked: 568
    قدرت اعتبار
    12

    پیش فرض

    قاعده سوم کاينات


    شيوانا استاد معرفت از کوچه اي مي گذشت.پسر جواني را ديد که روي تخته سنگي نشسته و غمگين وافسرده چوبي در دست گرفته و با خاک بازي مي کند. کنارش نشست و دستي روي شانه هاي پسرک زد و گفت:" وقتي يک جوان غمگين است زمين و آسمان بايد از خودخجالت بکشد!؟ همه دنيا وکاينات ماندگاري شان براي اين است که کودکي دنيا بيايد وجوان شود و شور و شوق زندگي بيابد! چرااينقدر غمگيني!؟"
    پسرک آهي کشيد و درب منزلي را در انتهاي کوچه نشان داد و گفت:" دختري را بسياردوست داشتم! امروز سرراهش ايستادم و ازاوخواستم با من ازدواج کند. اما او هيچ نگفت. پشتش را به من کرد و درون خانه رفت ودر را محکم به رويم بست. من او را از هرچيزي در اين دنيا بيشتر دوست مي داشتم! اما امروز فهميدم اشتباه مي کردم!"شيوانا با حيرت پرسيد:"تو دو بار گفتي دوستش مي داشتم! يعني الآن ديگر دوستش نمي داري! چرا چنين اتفاقي افتاده است!؟"پسرک لختي سکوت کرد و ادامه داد:" او با اينکارش به من توهين کرد!؟ چگونه دوستش داشته باشم!؟"شيوانا سري تکان داد و گفت:" تو راست نمي گويي واو را از هر چيزي در اين دنيا بيشتردوست نمي داشتي!! تو خودت را از همه بيشتردوست داري و چون احساس مي کني اين حرکت او باعث هانت به دوست داشتني ترين موجودزندگي ات يعني خودت شده، امتياز وست داشتن را از اوگرفته اي!! اسم اين دوست داشتن نيست! اسم اين احساس خودخواهي است!
    چه کسي گفته است همه موجودات عالم که دوستشان داريم ، الزاما بايد ما را دوست داشته باشند!!؟"شيوانا از جا برخاست تا برود! پسرک باپوزخند به شيوانا گفت:" چه شداستاد!!؟ آيازمين و آسمان ديگر نبايد به خاطر اندوه وغم من ناراحت باشد و از خجالت بميرد!؟؟"
    شيوانا با لبخند گفت:" آن قاعده اول کاينات است. قاعده دوم کاينات اين است که همه خودخواهان چه کودک باشند چه جوان وچه پير محکوم به تنهايي و فنا هستند.کاينات به دنبال تکثير و ماندگاري نسلي فاقد خودخواهي و خودپرستي است. نشستن من به خاطر قاعده اول بود و رفتنم به واسطه ترس از قاعده دوم است. " پسرک آهي کشيد و گفت: " بسيار خوب ! شايد حق با شما باشد!!؟ شايد اين دختر حق داشته چنين برخوردي را با من داشته باشد؟! کسي چه مي داند ! شايد رفتار من هم چندان مودبانه نبوده است!؟ حتي اگر در آينده اين دختر بازهم عشق من را بر زمين زد آن را در وجود خودم پنهان مي کنم و تا آخرعمر ديگر با کسي در مورد آن صحبت نمي کنم.
    "
    شيوانا که در حال دور شدن از پسرک بودسرجايش ايستاد. به سوي پسرک برگشت و دستش را روي شانه اش گذاشت و گفت:" و قاعده اي
    است به نام قاعده سوم که کاينات تنهااسرارش را بر کسي آشکار مي کند که عشق هايش را به هيچ قيمتي واگذار نکند و تاابد آنها را تازه و زنده در وجود خود نگه مي دارد. از همراهي با تو افتخار مي کنم."
    مي گويند آن پسر چند سال بعد يکي از محبوب ترين استادان معرفت در سرزمين شيوانا شد.نام اين استاد "قاعده سوم" بود
    /// \\\
    ( @ @ )
    ....o00o. (_) .o00o....

    ای نفس!پدرت آدم-که بر او باد سلام-ازفراق
    بهشت, چهل روز و شب گریست.آیا تو تاکنون,
    از دوری بهشت آفرین, چهل شب گریسته ای؟!


  7. #7
    کاربر برنزی Rapbaz آواتار ها
    تاریخ عضویت
    December 11th, 2006
    محل سکونت
    قم Q0M
    ارسال ها
    978
    Thanked: 568
    قدرت اعتبار
    12

    پیش فرض

    ازدواج آهو و الاغ:

    اهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
    آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
    پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
    شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
    حاکم پرسيد : علت طلاق؟
    آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.

    حاکم پرسيد:ديگه چي؟
    آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.

    حاکم پرسيد:ديگه چي؟
    آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.

    حاکم پرسيد:ديگه چي؟
    آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.

    حاکم پرسيد:ديگه چي؟
    آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.

    حاکم پرسيد:ديگه چي؟
    آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.

    حاکم پرسيد:ديگه چي؟
    آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.

    حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
    الاغ گفت: آره.

    حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
    الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
    حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.

    نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
    نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکن
    /// \\\
    ( @ @ )
    ....o00o. (_) .o00o....

    ای نفس!پدرت آدم-که بر او باد سلام-ازفراق
    بهشت, چهل روز و شب گریست.آیا تو تاکنون,
    از دوری بهشت آفرین, چهل شب گریسته ای؟!


  8. #8
    کاربر برنزی Rapbaz آواتار ها
    تاریخ عضویت
    December 11th, 2006
    محل سکونت
    قم Q0M
    ارسال ها
    978
    Thanked: 568
    قدرت اعتبار
    12

    پیش فرض

    دزد کلوچه


    شبی در فرود گاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به

    پروازش مانده بود . او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت

    کتابی گرفت و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه

    نشست . او غرق مطالعه کتاب بود که ناگام متوجه مرد کنار دستی اش

    شد که بی هیچ شرم حیایی یکی دو تا از کلوچه های پاکت را برداشت

    و شروع به خوردن کرد . زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی مساله

    را نادیده گرفت .

    زن به مطالعه کتاب و خوردن هر از گاهی کلوچه ها ادامه داد و به

    ساعتش نگاه کرد . در همین حال ، « دزد » بی چشم و روی کلوچه ،

    پاکت او را خالی کرد . زن با گذشت لحظه به لحظه بیش از پیش

    خشمگین می شد .او پیش خود اندیشید : « اگر من آدم خوبی نبودم ، بی

    هیچ شک و تردیدی چشمش را کبود کرده بودم !!!»

    به هر کلوچه ای که زن از توی پاکت برمی داشت ، مرد نیز بر می

    داشت .وقتی که فقط یک کلوچه در داخل پاکت مانده بود ، زن متحیر

    ماند که چه کند . مرد در حالی که تبسمی عصبی بر چهره اش نقش

    بسته بود ، آخرین کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد .

    مرد در حالی که نصف کلوچه را به طرف زن دراز می کرد ، نصف

    دیگرش را توی دهانش گذاشت و خورد . زن نصف کلوچه را از دست

    او قاپید و پیش خود اندیشید : « اوه ، این مرد نه تنها دیوانه است ، بلکه

    بی ادب هم تشریف دارد . عجب ، حتی یه تشکر خشک و خالی هم

    نکرد ! »

    زن در طول عمرش به خاطر نداشت که این چنین آزرده خاطر شده باشد

    ، به همین خاطر وقتی که پرواز او را اعلام کردند ، از ته دل نفس

    راحتی کشید . سپس وسایلش را جمع کرد و بی آن که حتی نیم نگاهی به

    دزد نمک نشناس بیفکند ، راه خود را گرفت و رفت .

    زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جا گرفت .سپس دنبال کتابش

    گشت تا چند صفحه باقیمانده را نیز به اتمام برساند . دستش را توی کیفش

    برد ، از تعجب در جای خود میخکوب شد . پاکت کلوچه اش در مقابل

    چشمانش بود!!!

    زن با یاس و نومیدی ، نالان به خود گفت : « پس پاکت کلوچه مال آن

    مرد بوده و این من بودم که از کلوچه های او می خوردم !» دیگر برای

    عذر خواهی خیلی دیر شده بود . حزن و اندوه سرسپای وجود زن را

    فراگرفت وفهمید که بی ادب ، نمک نشناس و دزد خود او بوده است !
    /// \\\
    ( @ @ )
    ....o00o. (_) .o00o....

    ای نفس!پدرت آدم-که بر او باد سلام-ازفراق
    بهشت, چهل روز و شب گریست.آیا تو تاکنون,
    از دوری بهشت آفرین, چهل شب گریسته ای؟!


  9. #9
    کاربر برنزی Rapbaz آواتار ها
    تاریخ عضویت
    December 11th, 2006
    محل سکونت
    قم Q0M
    ارسال ها
    978
    Thanked: 568
    قدرت اعتبار
    12

    پیش فرض

    دوفرشته
    دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
    فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
    شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
    صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
    فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."

    فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."
    /// \\\
    ( @ @ )
    ....o00o. (_) .o00o....

    ای نفس!پدرت آدم-که بر او باد سلام-ازفراق
    بهشت, چهل روز و شب گریست.آیا تو تاکنون,
    از دوری بهشت آفرین, چهل شب گریسته ای؟!


  10. #10
    کاربر برنزی Rapbaz آواتار ها
    تاریخ عضویت
    December 11th, 2006
    محل سکونت
    قم Q0M
    ارسال ها
    978
    Thanked: 568
    قدرت اعتبار
    12

    پیش فرض

    تخم عقاب

    مردی تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند. برای پیدا کردن کرمها و حشرات، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.
    سالها گذشت و عقاب پیر شد.
    روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
    عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید:" این کیست؟"
    همسایه اش پاسخ داد:" این عقاب است _ سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم."
    عقاب مثل مرغی زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.
    /// \\\
    ( @ @ )
    ....o00o. (_) .o00o....

    ای نفس!پدرت آدم-که بر او باد سلام-ازفراق
    بهشت, چهل روز و شب گریست.آیا تو تاکنون,
    از دوری بهشت آفرین, چهل شب گریسته ای؟!


  11. #11
    کاربر برنزی Rapbaz آواتار ها
    تاریخ عضویت
    December 11th, 2006
    محل سکونت
    قم Q0M
    ارسال ها
    978
    Thanked: 568
    قدرت اعتبار
    12

    پیش فرض

    فرشته ی یک کودک

    کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: "می گویند فردا شما مرا به زمين می فرستيد، اما من به این کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد: "از ميان بسياری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. " اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه. اینجا در بهشت ، من هيچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: " فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. " کودک ادامه داد: " من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟" خداوند او را نوازش کرد و گفت: "فرشته تو، زیباترین و شيرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."

    کودک با ناراحتی گفت: " وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟" خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: "فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی. "کودک سرش را برگرداند و پرسيد : " شنيده ام که در زمين انسانهای بدی هم زندگی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ "فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قيمت جانش تمام شود. "کودک با نگرانی ادامه داد: "اما من هميشه به این دليل که دیگر نمی توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود. "خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت، گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود."

    در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمين شنيده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کن . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسيد: "خدایا ! اگر باید همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگویيد. "خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: "نام فرشته ات اهميتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی . "
    /// \\\
    ( @ @ )
    ....o00o. (_) .o00o....

    ای نفس!پدرت آدم-که بر او باد سلام-ازفراق
    بهشت, چهل روز و شب گریست.آیا تو تاکنون,
    از دوری بهشت آفرین, چهل شب گریسته ای؟!


  12. #12
    اخراج شده Mobina86 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    January 14th, 2007
    محل سکونت
    تهران-ونک
    ارسال ها
    43
    Thanked: 1
    قدرت اعتبار
    0

    پیش فرض

    من داستان فرشته ی یک کودک و ازدواج آهو و الاغ و در خواب دیدم که با خدا مصاحبه می کردم را خواندم واقعا قشنگ بود:41:

    خودم دو سه تا داشتان دارم براتون میزارم

  13. #13
    اخراج شده Mobina86 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    January 14th, 2007
    محل سکونت
    تهران-ونک
    ارسال ها
    43
    Thanked: 1
    قدرت اعتبار
    0

    پیش فرض

    شاید این داستان را شنیده اید اما من هر بار که میخوانمش برایم تازگی دارد:
    در هند سقایی بود که دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت . بنابراين در حالي که کوزه سالم ، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد. براي مدت دو سال ، سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه مي رساند. کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميکرد. اما کوزه شکسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها مي توانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دوسال روزي در کنار رودخانه ، کوزه شکسته به سقا گفت :
    « من از خودم شرمنده ام و از تو پوزش میخواهم چون در اين دو سال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد ، انجام دهم . به خاطر شکاف های من ، تو مجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي.» سقا لبخندی زد و گفت : « کوزهء نازنینم!از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني.» در حين بالا رفتن از تپه ، کوزهء شکسته گل هاي باطراوت و زیبای کنار جاده را دید که با گرمای آفتاب ميدرخشیدند وعطر شان همهء فضا را فراگرفته بود. سقا گفت :
    « من از شکاف هاي تو خبر داشتم و ببین چگونه از آنها استفاده کردم؟! من در کناره راه ، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال ، من با اين گل ها ، خانه اربابم را تزئين و عطرآگین ساختم . بي وجود تو ، خانه نمي توانست اين قدر زيباو مطبوع باشد.»

  14. #14
    اخراج شده Mobina86 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    January 14th, 2007
    محل سکونت
    تهران-ونک
    ارسال ها
    43
    Thanked: 1
    قدرت اعتبار
    0

    پیش فرض

    مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.
    مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
    براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
    زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!

  15. #15
    اخراج شده Mobina86 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    January 14th, 2007
    محل سکونت
    تهران-ونک
    ارسال ها
    43
    Thanked: 1
    قدرت اعتبار
    0

    پیش فرض

    سنگتراش
    روزي ، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي كرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود واو خانه مجلل ، باغ و نوكران بازرگان را ديد وبه حال خود غبطه خورد وبا خود گفت:اين بازرگان چقدر قدرتمند است! وآرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.
    در يك لحظه ، او تبديل به بازرگاني با جاه وجلال شد . تا مدت ها فكر مي كرد كه از همه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بازرگانان.
    مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قويتر مي شدم!
    در همانلحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد . در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم مي كردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد وبا خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است.
    او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد وباتمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد وآن را گرم كند.
    پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است ، و تبديل به ابري بزرگ شد.كمي نگذشته بود كه بادي آمد و اورا به اين طرف وآن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت .با خود گفتكه قويترين چيز در دنيا ، صخره سنگي است وتبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
    همان طور كه با غرور ايستاده بود ،ناگهان صدايي شنيد واحساس كرد كه دارد خرد مي شود . نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!

صفحه 1 از 9 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. یک بازی ماشین سواری کم حجم و بسیار جالب
    By Mr.Milad in forum بازي هاي کامپيوتري، Game
    پاسخ ها: 0
    آخرين ارسال: Thursday 25 January 2007, 05:36 PM
  2. نکاتي جالب در مورد بازيMetal Gear 3
    By Mr.Milad in forum بازیهای کامپیوتر
    پاسخ ها: 4
    آخرين ارسال: Thursday 30 November 2006, 04:33 PM
  3. نکته ای جالب در ویندوز ویستا Rc2
    By Admin in forum طرح سولات در رابطه با مشکلات انواع ویندوزها
    پاسخ ها: 4
    آخرين ارسال: Saturday 4 November 2006, 11:26 AM
  4. یه عکس جالب برایه آنهایی که رایانه شخصی شون رو خیلی دوست دارن!
    By Tara in forum طرح سولات در رابطه با مشکلات انواع ویندوزها
    پاسخ ها: 1
    آخرين ارسال: Monday 5 June 2006, 02:17 PM

بوک مارک ها

بوک مارک ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به پست ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید
  •